مرد خوشبخت

آنکه سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب،  پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم!  چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

(۱۸۷۲)
لئو تولستوی

/ 6 نظر / 17 بازدید
رضا

سلام خوشحال میشم یک سری از وبلاگ من بزنی

شقایق

سلام مطالب قشنگی داری خوشحال میشم به وب من هم سر بزنی بای منتظرت هستم[اضطراب]

>ما دو تا

عالی بود[گل][خداحافظ]

Fatemeh

سایه ها انگار حرف می زنند این روزها سایه من ؛ همدم تنهایی ام شده است. با عرض پوزش کامل نبود

غنچه

خیلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللی قشنگگگگگگگگگگگگگ بود مرسیییییییییییییییی

مریم

سلام بااجازه از بعضی مطالبتون استفاده کردم [لبخند]