فرشته مهربونی

خسته و درمونده بودم از همه جا رونده بودم به هر خونه میرسیدم مهمون نا خونده

 بودم هیچکی حسابم نمیکرد هیچکی جوابم نمی داد از تشنگی میمردم و هیچ

 کسی آبم نمی داد یه مدت غریب بودم تو غصه شدید بودم اما یه روز جمعه ای که

 خیلی نا امید بودم فرشته مهربونی منو دوباره زنده کرد اون که با دست کوچیکش

بزرگا رو شرمنده کرد

/ 0 نظر / 6 بازدید