داستان های زیبا
داستان زیبا,سخنان زیبا
قالب وبلاگ

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگو یی داشتم . خدا گفت :پس میخواهی با من گفتگویی داشته باشی ؟ گفتم: اگر وقت داشته باشید ...

خدا لبخند زد : وقت من ابدی ست .چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی از من بپرسی ؟!

_ چه چیز بیش از همه شما در مورد انسان متعجب میسازد ؟

_ این از بودن در دوران کودکی ملول میشوند .عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند .این سلامتشان را صرف به دست اوردن پول میکنند و بعد پولشان را صرف حفظ سلامتی میکنند .این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان میشود چنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند نه در حال.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

خداوند دستهای مرا گرفت و مدتی هر دو ساکت بودیم .

بعد پرسیدم :به عنوان خالق انسان می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی یاد بگیرند ؟

گفت :یاد بگیرند که نمیتوان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما میتوان محبوب دیگران شد .

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کرد .

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که پول بیشتری دارد بلکه کسی ست که نیاز کمتری دارد .

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سالها وقت لازم است تا آن زخم التیام یابد .

با بخشیدن بخشش بخشیدن یاد بگیرند .یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند .

یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و انرا متفاوت ببینند .

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست که دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خودشان را ببخشند

و یاد بگیرند که من اینجا هستم

[ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اگر کسی مرا خواست ، بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند . و اگر اصرار کرد ، بگویید برای دیدن توفان‌ها رفته است . و اگر باز هم سماجت کرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد .
صفحات دیگر
امکانات وب


ایران رمان