داستان های زیبا
داستان زیبا,سخنان زیبا
قالب وبلاگ

خسته و درمونده بودم از همه جا رونده بودم به هر خونه میرسیدم مهمون نا خونده

 بودم هیچکی حسابم نمیکرد هیچکی جوابم نمی داد از تشنگی میمردم و هیچ

 کسی آبم نمی داد یه مدت غریب بودم تو غصه شدید بودم اما یه روز جمعه ای که

 خیلی نا امید بودم فرشته مهربونی منو دوباره زنده کرد اون که با دست کوچیکش

بزرگا رو شرمنده کرد

[ یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اگر کسی مرا خواست ، بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند . و اگر اصرار کرد ، بگویید برای دیدن توفان‌ها رفته است . و اگر باز هم سماجت کرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد .
صفحات دیگر
امکانات وب


ایران رمان