داستان های زیبا
داستان زیبا,سخنان زیبا
قالب وبلاگ

پیرمرد هر شب بعد از کار به کابین ناخدا می رفت و به سخنان ناخدای جوان گوش    می داد. یک شب ناخدای جوان رو به پیرمرد کرد و گفت: آیا زمین شناسی خوانده  ای؟
پیرمرد پاسخ داد: نه, استاد من هیچ وقت به مدرسه و دانشگاه نرفته ام.
ناخدا: پیرمرد، تو یک چهارم عمرت را از دست داده  ای
پیرمرد ناراحت و غمگین به اتاق خود بازگشت و با خود در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست می گفته و او یک چهارم عمر خود را از دست داده است.
شب بعد باز پیرمرد به اتاق ناخدا رفت.
ناخدا امشب پرسید:ای پیرمرد آیا اقیانوس شناسی خوانده  ای؟
ای استاد اقیانوس شناسی چیست؟ من که درسی نخوانده  ام.
- ای پیرمرد، پس تو نیمی از عمرت را از دست داده ای.
پیرمرد باز هم غمگین و ناراحت به اتاق خود برگشت و این بار در این فکر بود که مطمئناً ناخدا درست می گفته و اونیمی از عمر خود را از دست داده است در شب سوم پیرمرد به کابین ناخدا رفت و این بار ناخدا پرسید: آیا از علم هوا شناسی آگاهی داری؟
- استاد، هوا شناسی چیست؟ من که گفتم که هرگز به مدرسه نرفته  ام.
- تو دانش زمینی را که روی آن زندگی می کنی نمی دانی، دانش دریایی را که از آن امرار معاش می کنی نخوانده  ای!
پیرمرد تو سه چهارم عمرت را بر باد داده  ای.
پیرمرد با خود گفت: این مرد دانشمند می گوید که من سه چهارم عمرم را از دست داده  ام. پس حتماً همینطوراست.
باز هم پیرمرد ناراحت و نگران که تنها یک چهارم از عمر او باقی مانده ...
اما صبح ناخدا صدای کوبیدن در اتاق خود را شنید.
در را باز کرد و پیرمرد در مقابل در نفس زنان پرسید: استاد, آیا از علم شنا شناسی چیزی می دانید؟
- شنا شناسی؟ منظورت چیست؟
- می توانید شنا کنید؟
- نه! من شنا بلد نیستم.
- جناب استاد، شما همه عمرتان را بر باد داده اید! کشتی به یک صخره برخورد کرده و در حال غرق شدن است.
آنهایی که می توانند شنا کنند، به ساحل نزدیک می رسند، اما آنانی که بلد نیستند غرق می شوند. خیلی متأسفم استاد. شما حتماً جان خود را از دست خواهید داد

عجب اتفاق جالبی بود. مرد جوان چقدر مغرورانه در مورد اون پیرمرد قضاوت می کرد.
تمام زندگی مرد مغرور در برابر یک چهارم باقی مانده عمر پیرمرد.!!!خیلی وقتها هست که ما وقتمون رو صرف آموزش چیزهایی می کنیم که به نظرمون
می آید خیلی با ارزش هستند و به اونها افتخار می کنیم و پیش خودمون فکر می کنیم که دیگه علامه دهر هستیم و زندگیمون رو روی همون آموخته  ها پایه گذاری می کنیم.
اما زمانی که با چیزهای ناشناخته روبرو می شیم که شیوه حل کردن اونها رو نمی دونیم،خودمون رو موجودات ضعیفی می دونیم.

[ چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

از بوی گلاب بدم می آید، همون آب معدنی کفایت می کند، نگید این رانی هلو دوست داشت، سنگ قبرش رو با رانی بشوریمااا، نوچ میشه!

 قایون فامیل، به خاطر من سه متر ریش نذارید!

 خانم های فامیل، خواهشا بالای سر قبرم جیغ و داد نکنید، باور کنید من از همهمه و شلوغی بدم میومد! مُردم...، گناه که نکردم!

توی درایو E عکس دارم، خوراکِ اعلامیه! عکس پرسنلی نذاریداا، اونا جلب ترحم نمی کنه!

  بعد از مرگم هنوز میت رو زمین مونده، هارد کامپیوترم رو بزارید تو ماکروفر!

یا با چکش خردش کنید! یه کاری کنید درایو D بیشتر بترکه!

فلش قرمزرو که پشت کتابام قایم کردمم را هم حتما بسوزونید!

اصلا هم نیاز نیست توشو نگاه کنید که چیه! من اندک آبرویی داشتم در این خانواده! حواستون باشه ....

روی خرما ها پودر نارگیل نریزید، هم شکلش خز میشه، هم بدمزه میشه!همون گردو بزارید لاش خیلی حال میده!

شایعه کنید «قبل مرگش بهش الهام شده بود میمیره!»

از اون دیالوگ هاست که مو به تن سیخ می کنه هااا !!

پنج شنبه ها سر خاکم نیاید... چه کاریه؟ ترافیکه!

فیس بوکم رو غیرفعال نکنید، گاهی باهاش پست بدید بیاد بالا، جیگر رفیقام کباب شه!

                    روحم شاد و یادم گرامی باد!

[ پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اگر کسی مرا خواست ، بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند . و اگر اصرار کرد ، بگویید برای دیدن توفان‌ها رفته است . و اگر باز هم سماجت کرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد .
صفحات دیگر
امکانات وب


ایران رمان