داستان های زیبا
داستان زیبا,سخنان زیبا
قالب وبلاگ

یه روز یه پسر انگلیسی میاد با طعنه به یک پسر مسلمون میگه:

چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟

پسر مسلمون لبخندی میزنه و میگه:

ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده؟و هر مردی ملکه انگلستانو لمس کنه؟

پسره انگلیسی با عصبانیت میگه:

نه!مگه فرد عادیه فقط افراد خاصی میتون با ایشون در رابطه باشن!!!

پسر مسلمون میگه:

خانومای ما همه شون ملکه هستن!!!

[ دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

یک زوج بر سر یک چاه آرزو رفتند، مرد خم شد ، آرزوئی کرد و یک سکه به داخل چاه انداخت.زن هم تصمیم گرفت آرزوئی کند ولی زیادی خم شد و ناگهان به داخل چاه پرت شد مرد چند لحظه ای بهت زده شد بعد لبخندی زد و گفت: این واقعا درست کارمیکنه

 !!A couple came upon a wishing well. The husband

leaned over, made a wish

and threw in a coin .

The wife decided to make a wish, too. But she leaned

over too much, fell

into the well, and drowned. The husband was stunned

for a while but then

smiled “It really works

[ جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٢ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

تا حالا فکر کردید اگه زمان شاعرای قدیمی تلفن و پیغام گیر وجود داشت ،شاعرا واسه پیغام گیرشون چه متنی رو میذاشتن

پیغام گیر حافظ :  

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!

تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!

بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام

زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !

پیغام گیر سعدی:     

از آوای دل انگیز تو مستم

نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ

فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر فردوسی :   

نمی باشم امروز اندر سرای

که رسم ادب را بیارم به جای

به پیغامت ای دوست گویم جواب

چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیغام گیر خیام:      

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد

ممنون توام که کرده ای از من یاد

رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش

آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

 پیغام گیر منوچهری :     

از شرم به رنگ باده باشد رویم

در خانه نباشم که سلامی گویم

بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت

زان پیش که همچو برف گردد رویم!

پیغام گیر مولانا :     

بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!

شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !

برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود

فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

پیغام گیر بابا طاهر:   

تلیفون کرده ای جانم فدایت!

الهی مو به قوربون صدایت!

چو از صحرا بیایم نازنینم

فرستم پاسخی از دل برایت

[ چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را......

نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم

[ دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳٩ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

 گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

[ دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢٤ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]

* یادت باشد بهترین رابطه میان تو و همسرت زمانی است که میزان عشق و علاقه تان به هم بیش از میزان نیازتان به یکدیگر باشد. 

* مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

* هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی . 

* یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

* هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

* از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

* در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن. 

* وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و  بگو:"برای چه می خواهید بدانید؟"

* هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

* راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن. 

* سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "  

* هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد. 

* چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.  

* هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن. 

* طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند. 

* بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

* هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند. 

* فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.  

* از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

* فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.

[ جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

پرسیدم: بار الهی چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا
می‌دارد؟

پاسخ آمد: اینکه شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر
می‌برید و دوران پس از آن را نیز در حسرت بازگشت به کودکی می‌گذرانید.

اینکه
شما سلامتی خود را فدای مال‌اندوزی می‌کنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی
سلامتی می‌نمایید.

اینکه شما به قدری نگران آینده‌اید که حال را فراموش
می‌کنید، در حالی که نه حال را دارید و نه آینده را.

این که شما طوری زندگی
می‌کنید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر
می‌گیرد که گویی هرگز زنده نبوده‌اید.

سکوت کردم و اندیشیدم،

در خانه
چنین گشوده، چه می‌‌طلبیدم؟ بلی، آموختن ...

پرسیدم: چه
بیاموزم؟

پاسخ آمد:
بیاموزید که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول
نمی‌کشد ولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است.

بیاموزید که هرگز
نمی‌توانید کسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد، زیرا عشق و علاقه
دیگران نسبت به شما آینه‌ای از کردار و اخلاق خود شماست.

بیاموزید که هرگز
خود را با دیگران مقایسه نکیند، از آنجایی که هر یک از شما به تنهایی و بر حسب
شایستگی‌های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می‌گیرد.

بیاموزید که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با
ضعف‌ها و نقصان‌های شما آشنایند ولیکن شما را همانگونه که هستید و دوست
دارند.

بیاموزید که داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی‌دهد،
بلکه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست.

بیاموزید که دیگران
را در برابر خطا و بی‌مهری که نسبت به شما روا می‌دارند مورد بخشش خود قرار دهید و
این عمل را با ممارست در خود تقویت نمایید.

بیاموزید که دو نفر می‌توانند به
چیزی یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو هیچگاه یکسان نخواهد بود.

بیاموزید
که در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نکنید، بلکه تنها هنگامی که
مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشید.

بیاموزید که توانگر
کسی نیست که بیشتر دارد بلکه آنکه خواسته‌های کمتری دارد از همه توانگرتر
است.

به خاطر داشته باشید که مردم گفته‌های شما را فراموش می‌کنند و همین
مردم اعمال شما را نیز از یاد خواهند برد ولی، هرگز احساس شما نسبت به خویش را از
خاطر نخواهند زدود.

[ سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

عشق را وارد کلام کنیم تا به هر عابری سلام کنیم و به هر چهره ای تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنیم زندگی در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف این پیام کنیم عابری شاید عاشقی باشد پس به هر عابری سلام کنیم

[ شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠۳ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی ازنقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تماممنطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه ی نقره را انتخاب می‌کرد. تا این که مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملا نصرالدینرا آن طور دست می‌انداختند٬ناراحت شد. در گوشه ی میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه ی طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند.ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه ی طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت
کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر
آورده‌ام.

شرح حکایت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)

ملا نصرالدین با بهره‌گیری از استراتژی ترکیبی بازاریابی،قیمت کم‌ تر و ترویج، کسب و کار «گدایی» خود را رونق می‌بخشد. او از یک طرف هزینه ی کمتری به مردم تحمیل می‌کند و از طرفدیگر مردم را تشویق می‌کند که به او پول بدهند . «اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»

شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)

ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است.
او به خوبی می دانست که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانست که
مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن - را دوست ندارند و تحقیر می
کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه ی خود، فرصت دریافت پول را
بدست می آورد.
«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی، آن ها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »

[ چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی  یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی ازافرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه : آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ  کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید دراین امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا  شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه  شدید که مادرم بعد از یک
بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اشکفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟  زود قضاوت کردید؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو
پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و  سالهاست که
خانه  نشین است و نمی‌تواند از پس  مخارج زندگیش برآید؟زود قضاوت کردید؟مسئول  خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم  سالهاست که در یک بیمارستان
روانی  است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش  قراردارد؟ زود قضاوت کردید؟ مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید نمی‌دانستم اینهمه  گرفتاری دارید ... وکیل: خوب , حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک  نکرده‌ام شما چطور انتظاردارید به خیریه شما کمک کنم؟ باز هم  زود قضاوت کردید؟؟؟؟
[ سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]
حقیقتی که بصورت  داستان ذکر شده ولی هر گز معانی اسرار آمیز  آنرا مردم این دنیا که این بنده هم یکی از  آنها هستم نخواهیم فهمید.
 
پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم  که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند  تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،  اما هیچ  یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت: که  فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،  پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه  معالجه می شود.شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک  آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند  ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی  باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که  سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم  و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر  فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن  گله و شکایت کند.آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار  کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک  نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده  ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم  بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که  پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و  به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن  پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت  آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
(۱۸۷۲)
لئو تولستوی
[ پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٦ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]
پس از رسیدن یک تماس تلفنی  برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله  راهی بیمارستا ...ن شد ,,, او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله  لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش  جراحی شد.
او پدر پسر را دید که در راهرو  می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض  دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید  تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر  است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟
پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در  بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس  تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم واکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من  بتوانم کارم را انجام دهم ,پدر با عصبانیت گفت:"آرام باشم؟! اگر پسر  خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو  میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین  حالا میمرد چکار میکردی؟
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من  جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده  میگویم" از خاک آمده ایم و به خاک باز می  گردیم ,شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است , پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد , برو و  برای پسرت از خدا شفاعت بخواه , ما بهترین  کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا ,
پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی  خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است ),عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از  اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد
خدا را  شکر! پسر شما نجات پیدا کرد
و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و  در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر  شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید ,
پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک  پزشک دید گفت: "چرا او اینقدر متکبر است؟  نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد  وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود  پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی  مرد ,وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو  تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد,او با  عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری  پسرش را به اتمام برساند."

هرگز  کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید  زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد  یا آنان در چه شرایطی هستند
[ چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٤ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اگر کسی مرا خواست ، بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند . و اگر اصرار کرد ، بگویید برای دیدن توفان‌ها رفته است . و اگر باز هم سماجت کرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد .
صفحات دیگر
امکانات وب


ایران رمان