داستان های زیبا
داستان زیبا,سخنان زیبا
قالب وبلاگ

 این چند روزه بس که با کامپیوتر کار میکنم قاط زدم

امروز قوری از دستم افتاد کف آشپزخونه کثیف شد

داشتم دنبال ctrl+z میگشتم )

 

من : دلار شده ۳۵۰۰

دوستم : کجای کاری شده ۴۰۰۰

من : نه بابا من لحظه ای دارم چک میکنم از تو اینترنت

دوستم : برو بابا اینترنتت قدیمیه ! )

 

زندگی به من آموخت هر چیز قیمتی دارد

پنیر مجانی فقط در تله موش یافت می شود !

 

نبوغ و نقشه هایی که من در فرار کردن از مدرسه داشتم

مایکل اسکوفیلد توی فرار از زندان نداشت

من حیف شدم!

 

توی تاکسى اگه دقیقا جایى که میخواى پیاده شى

به راننده بگى، ۵۰ متر جلوتر وامیسته!

ولى اگه ۵۰ متر قبل از مقصد بگى فورا ترمز میگیره !!:|

 

یه فامیل داریم ۲۸ ساله بیکاره!

اگه دو سال دیگه بیکار بمونه بازنشسته میشه؟

 

همسرت را قبل از ازدواج بیازما  نه یکبار ، بارها

اما بعد از ازدواج آزمایشش نکن

در آزمونها همراهیش کن !

 

از والدین محترم تقاضا دارم وقتی توی یه محیط پر رفت و آمد

بچه تون رو به صورت افقی بغل میکنین ، حتما کفشاشو دربیارین

 

دختره بهم زنگ زده جای اینکه من بگم شما اون میگه شما!

منم در عین ناباوری گفتم ببخشید اشتباه برداشتم

خداحافظ

 

یه بار جوگیر شدم سی‌دی شجریان خریدم

صبح از خونه راه افتادم گذاشتم

رسیدم محل کارم هنوز شروع نکرده به خوندن

 

چیز چیست ؟!

کلمه ایست شگفت انگیز در زبان فارسی

که میتواند جایگزین تمـــام کلمات دیگر شود )

 

پدر و مادر عزیز

اگه صبح وقتی که از خونه بیرون میرین من پای اینترنتم

و وقتی که برمیگردین خونه من بازم پای اینترنتم

الزاما معنیش این نیست که

از وقتی رفتین تا وقتی که اومدین من پای اینترنت بودما !

با تشکر فراوان !

 

داداشم یه گوشه خونه لاتی نشسته بود

همه بهش خندیدیم

بعد پسر داییم بهش میگه بیا از دور خودتو ببین خیلی خنده دار شدی !

[ پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند.

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می سازد.

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است.

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است.

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود.

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
  
در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.

[ چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری  می کنه بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه
ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ،
رانندهء خانم بر میگرده میگه - آه چه جالب شما مرد هستید
ببینید چه به روز ماشینامون اومده

همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم!

این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و

ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!
مرد با هیجان پاسخ میگه- اوه
 بله کاملا" …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه
بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه:

 ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب
سالمه .مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف
خوش یمن که می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم
و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر چشمی اندام خانم
زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه
و بطری رو برمی گردونه به زن .

زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه

نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم

[ جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اگر کسی مرا خواست ، بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند . و اگر اصرار کرد ، بگویید برای دیدن توفان‌ها رفته است . و اگر باز هم سماجت کرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد .
صفحات دیگر
امکانات وب


ایران رمان