داستان های زیبا
داستان زیبا,سخنان زیبا
قالب وبلاگ

امروزه گیتارهای باب تایلور از جمله بهترین گیتارهای آگوستیک جهان است و کارخانه اش 200 ابزار موسیقی تولید میکند.
باب میگوید : گیتارهای خوب در واقع محصول ابزارها و امکانات خوب هستند و البته افراد نیز به همان اندازه اهمیت دارند . او میگوید باید افرادتان را بصورت یک تیم خوب درآورید . یعنی محیطی ایجاد کنید که افراد آنچه را فکر میکنند ، بر زبان بیاورند . متعصب نباشید ، این نگرش باعث میشود که بهترین ایده ها مطرح و به کار گرفته شوند .
در واقع ایجاد تیم به اندازه تولید محصول(نتیجه کار) اهمیت دارد. او در ادامه حرف جالبی زده : ما از یک ورق کاغذ سفید شروع کردیم و این سوال را مطرح نمودیم که ما چه میخواهیم.؟...... حالا داریم آنرا بوجود می آوریم.
الهام و ایده گرفتن آسان است. بخش دشوار کار ، بکار بردن ایده هاست. تیمی که چنین قابلیتهایی دارد ،چگونه میتواند بازنده باشد؟....
برای شما داستان جالبی هم دارم که بنا به دو اصل مربوط به کفایت داشتن در امور نوشته شده : اجرا کنید : 1- در حرفه تان متمرکز شوید 2- برای کارهای کوچک هم عرق بریزید. و اما داستان:
یک ناخدای کشتی با مهندس ارشد در مورد اینکه کدام فرد متخصص برای هدایت کشتی ضروری تر است بحث میکردند. بحث داغ و داغتر شد و سرانجام ناخدا پیشنهاد کرد که آنها به مدت یک روز کارهایشان را با هم جابجا کنند. مهندس ارشد باید بر روی عرشه میماند و ناخدا باید به موتور خانه میرفت. چند ساعت بعد از تغییر کارها ، ناخدا در حالی که عرق میریخت از موتور خانه بیرون آمد ، یونیفرم و صورتش کثیف و روغنی شده بود . او فریاد زد « مهندس به موتورخانه بروید ، نمیتوانم کشتی را راه بیاندازم » مهندس نالید :« البته که نمیتوانید ، من کشتی را به گل نشانده ام ! »

[ شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگو یی داشتم . خدا گفت :پس میخواهی با من گفتگویی داشته باشی ؟ گفتم: اگر وقت داشته باشید ...

خدا لبخند زد : وقت من ابدی ست .چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی از من بپرسی ؟!

_ چه چیز بیش از همه شما در مورد انسان متعجب میسازد ؟

_ این از بودن در دوران کودکی ملول میشوند .عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند .این سلامتشان را صرف به دست اوردن پول میکنند و بعد پولشان را صرف حفظ سلامتی میکنند .این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان میشود چنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند نه در حال.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

خداوند دستهای مرا گرفت و مدتی هر دو ساکت بودیم .

بعد پرسیدم :به عنوان خالق انسان می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی یاد بگیرند ؟

گفت :یاد بگیرند که نمیتوان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما میتوان محبوب دیگران شد .

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کرد .

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که پول بیشتری دارد بلکه کسی ست که نیاز کمتری دارد .

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سالها وقت لازم است تا آن زخم التیام یابد .

با بخشیدن بخشش بخشیدن یاد بگیرند .یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند .

یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و انرا متفاوت ببینند .

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست که دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خودشان را ببخشند

و یاد بگیرند که من اینجا هستم ...

[ سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

همیشه یک نفر میره آدم و تنها می ذاره
میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا می ذاره
همیشه یک دل غریب یه گوشه تنها می مونه
یکی مسافر و یکی این وره دنیا می مونه

[ جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اگر کسی مرا خواست ، بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند . و اگر اصرار کرد ، بگویید برای دیدن توفان‌ها رفته است . و اگر باز هم سماجت کرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد .
صفحات دیگر
امکانات وب


ایران رمان