داستان های زیبا
داستان زیبا,سخنان زیبا
قالب وبلاگ

تنها برای اینکه بدانی  
آمدم  دیدمت رفتم
نشانه حضور تو دهان باز مردم است
دهان باز و چشم باز دلایلش تبسم است
دو چشم هیز آسمان تو را رها نمی کند
چراکه چشم هیز و هرز خماره یک ترحم است
نشانه حضور تو فغان ابر سرکش است
که حاصلش برای ما طراوت و ترنم است
نشانه حضور تو درخت سبز و میوه است
ولی پس از تو هرچه هست صدای جیغ هیزم است
نشانه حضور تو سکوت مبهم دل است
دلی که از تو پیله شد لقاحش از تجسم است
نشانه حضور تو حیای پلکِ دشمنی است
که از سر شراب خوش نگاهش از توهم است

[ شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

ای مسافر !  ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببینمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ... و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید ...
بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش . با من سخنی بگو . مگذار یکباره از پا در افتم ...

 فراق صاعقه وار را بر نمی تابم ...
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان می آفریند... اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟! باران هنگام طوفان را که می بینی ! 

 آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ...
من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است ...
ای پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمی دانی ... نمی دانی که بی تو به جای خون اشک در رگهایم جاریست ...
از خود تهی شده ام ... نمی دانم تا باز گردی مرا خواهی دید ؟؟؟

[ شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٦:٠٧ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

-
چهل روبل
.
-
نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید
.
-
دو ماه و پنج روز

-
دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. و سه تعطیلی… «یولیا واسیلی‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد .
-
سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا
»
و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید
.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده
.
تفریق کنید… آن مرخصی‌‌‌ها… آهان… چهل ویک‌‌روبل، درسته؟

چشم چپ«یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت
.
-
و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید
.
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید
.
پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم
. …
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید
.
«
یولیا واسیلی‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم

-
امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .
-
خیلی خوب شما، شاید

-
از چهل ویک بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند
.
چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره
!
-
من فقط مقدار کمی گرفتم
.
در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد
:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر
.
-
دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … یکی و یکی
.
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت
.
به آهستگی گفت: متشکّرم

جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق
.
پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟

-
به خاطر پول.
-
یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟

-
در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .
-
آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده
.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟

ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است

بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم .
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی

 چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود!!

[ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

 خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه که تعجب کرده بوده، میگه: واسه چی سیانور می‌‌خوای؟

خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه و البته حدالامکان اونو بکشه!!!

چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه:"خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتون رو بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم رو از دست می دم... از اینا گذشته،هر دوی ما رو زندانی می کنن و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد."

بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند.

داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: "خب چرا از اول به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!"

نتیجه‌ی اخلاقی: جهت صرفه جویی در وقت خود و سایرن وقتی به داروخانه می‌روید، اول نسخه‌ی خود را نشان بدهید.

 

[ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

من سکوت را دوست دارم بخاطرابهت بی پایانش... فریاد را میپرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصیانش ... فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار... پاییز را می پرستم بخاطر عدم احتیاج عدم اعتنایش به بهار..... آفتاب را دوست دارم بخاطروسعت روحش.. که شب ناپدید می شود تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور میگیرد زندگی:ایده ال من است ومن آن را تقدیس میکنم به خاطر اینکه روزی هزار بار نابودش می کنند اما هرگز نمی میرد............

[ یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

A woman goes to the doctor, beaten black and blue. . . . .

زنی با سر و صورت کبود و زخمی  سراغ دکتر میره

 

Doctor: "What happened?"

دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟

 

Woman: "Doctor, I don't know what to do. Every time my husband comes home drunk he beats me to a pulp..."

خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.

 

Doctor: "I have a real good medicine against that: When your husband comes home drunk, just take a cup of green tea and start gargling with it... Just gargle and gargle".

دکتر گفت: خبو دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.

 

2 weeks later she comes back to the doctor and looks reborn and fresh again.

دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.

 

Woman: "Doc, that was a brilliant idea! Every time my husband came home drunk I gargled repeatedly with green tea and he never touched me.

خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.

 

Doctor: "You see how keeping your mouth shut helps!!!

دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن!!

[ دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢۳ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اگر کسی مرا خواست ، بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند . و اگر اصرار کرد ، بگویید برای دیدن توفان‌ها رفته است . و اگر باز هم سماجت کرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد .
صفحات دیگر
امکانات وب


ایران رمان