داستان های زیبا
داستان زیبا,سخنان زیبا
قالب وبلاگ

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،
مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود..
همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

[ شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه…
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…
منشی می پره جلو و میگه: اول من ، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و
                  هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم !
پوووف! منشی ناپدید میشه ...
! بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من ، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه…
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتیجه : اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !

[ شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

گفتی که می بوسم تو را
گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بیند کسی
گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در ؟؟
گفتم که با افسونگری او را ز سر وا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو رو گویم برو؟؟
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

[ چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]

در میان من و تو فاصلههاست

گاه می اندیشم،

می توانی تو به لبخندی این فاصله رابرداری

[ دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

 مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو، تک و تنها به تو می‌اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است.

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش بع رهت دوخته به در مانده و شب و روز دعایش اینست، زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی و دلت همواره محو شادی و نسیم باشد.

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که ئنیایش همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش میخواهد لحظه‌ها را با تو به خدا بسپارد.

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو تک و تنها با تو پر از اندیشه و شعر و شعور پر از احساس و خیال است و سرور.

مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح گونه‌ی سبز اقاقی‌ها را از ته قلب و ودلش می‌بوسد و دعا می‌کند که این بار تو با دلی سبز و پر از آرامش راهی خانه‌ی خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی

[ پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]

نسیم دلنواز و روح‌انگیز عشق را تا آخرین لحظه حیات در دل نگه می‌دارم تا در آن لحظه هم عاشق باشم و در آخرین برگ خداحافظی‌ام می‌نگارم:

عشق یک عادت بود، یک حاجت بود که من از معبودم گرفتم و به محبوبم هدیه کردم . به نام تنها کسی که چشم امیدم خیره به اوست. زندگی گل زردی است بنام غم. رنگ سرخیست بنام عشق.فریاد بلندیست بنام آه. مروارید غلطانیست بنام اشک.آیینه ایست بنام دل. اشکیست که خشک میشود. لبخندیست که محو میشود و یاریست که در عالمه فراموشی می‌ماند.

                                                                        فرستنده:دوستی بسیارعزیز

[ پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]

هی فلانی می دانی ؟ می گویند رسم زندگی چنین است...

می آیند.... می مانند.... عادت می دهند.... ومی روند.

وتو در خود می مانی و تو تنها می مانی

راستی نگفتی رسم تونیز چنین است؟.... مثل همه فلانی ها....؟

[ چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٧:۳٦ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

مرغان آواره تابستان به کنارپنجره ام می آیند

آوازمیخوانندو

پرمیکشند.

برگهایّّّ زردخاموش خزان

آه میکشند

پرپرمیزنند

وبه زمین فرومی ریزند.

   

                                                        منبع:کتاب مرغان آواره

 

[ چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]

کوهنوردی می‌ خواست به قله بلندی صعود کند. پس از سال‌های سال تمرین و آمادگی ، هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عظمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می‌رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت ، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد.
داشت فکر می ‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !
ناگهان ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟
- نجاتم بده خدای من!
- واقعا" فکر می ‌کنی می‌توانم نجاتت دهم؟
- البته ! تو تنها کسی هستی که می‌ توانی مرا نجات دهی.
- پس آن طناب دور کمرت را ببّر!
و بعد سکوت عمیقی همه جا را فراگرفت.
اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دورکمرش شود. روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت...
من و شما چی؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاریکی ‌چسبیدیم به خیال نجات ؟
تا حالا چه قدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده ؟ یکبار امتحان کنیم؛بیایید طناب رو رها کنیم ...

[ دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۸:٠٦ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

روزگاریست همه عرض بدن میخواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند

 دیو هستند ولی مثل پری میپوشند

گرگ هایی که لباس پدری میپوشند

 آنچه دیدند به مقیاس نظر میسنجند

عشق ها را همه با دور کمر میسنجند

 خوب طبیعی است که یک روزه به پایان برسد

                                 عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

[ یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٩:۱۱ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اگر کسی مرا خواست ، بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند . و اگر اصرار کرد ، بگویید برای دیدن توفان‌ها رفته است . و اگر باز هم سماجت کرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد .
صفحات دیگر
امکانات وب


ایران رمان