داستان های زیبا
داستان زیبا,سخنان زیبا
قالب وبلاگ

                              مناظـــــره مـــــرگ و زنـــــدگی             

 زنـــــدگی:من فرصتی مغتنم برای بودنم

                                           تو اژدهایی مترصد بلعیدن                             
مـــــرگ:من آغازی به آرامش ابدیم

                                            تو آغازی به آلام دنیوی  
زنـــــدگی:من خالق یک لحظه شیرین عاشقانه ام

                                             تو جابری که دریغ از این لحظه نداری

مـــــرگ:تو تحمیل ناخواسته ی گریبانگیر بشریتی

                                             من منتخب آنها برای رهایی از تو
زنـــــدگی:تو فاجعه انفصال عاشق و معشوقی

                                             من فرصت دوباره باهم بودنشان
مـــــرگ:تو بارسنگین اجباری برای زجر کشیدن                                                                          

                                            من جرثومه ای برای گریز از این وادی

زنـــــدگی:تو اشک مادر داغدیده ای

                                          من اشک شوق دیدار فرزند مفقود الاثر
مـــــرگ:تو تولد کودک نامشروع دو بی خانمانی

                                          من گریزی برای رهایی از این مخمصه

زنـــــدگی:من لبخند زیبای یک نو مادرم

                                      تو خلوت تنهایی یک زوج عاشق
مـــــرگ:من پایان ناله های یک پیرمرد زمینگیرم

                                      تو اصراری زجرآلود به بودن او
زنـــــدگی:من مصور یک بوسه ی شیرین عاشقانه ام

                                     تو قطره اشک یک عاشق در هجران معشوق
مـــــرگ:تو چشم نظاره گر شکنجه های یک شکنجه گری

                                     من تیر خلاصی از این عذاب
زنـــــدگی:من عفو یک پدر داغدیده ام

                                      تو سنگسار یک زن به جرم عاشق بودن
مـــــرگ:من خط بطلان به وجود پس از مرگ معشوقم

                                      تو جزای جرم زندگی بدون او

زنـــــدگی:من نگاه نوازشگر یک پریزاده ام

                                      تو خلوت سرد تنهایی
مـــــرگ:من فرصت گرم انتقامم

                                      تو انتظار بیهوده یک مادر ناباور
زنـــــدگی:من نقطه اوج عروج یک انسانم

                                     تو نزول او به پست ترین جای ممکن

[ پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند

 و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنودو یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به
فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود ویگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

 اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

[ چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

[ سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

کاش می شد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست با محبت , با وفا , با مهربانیها نوشت کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت ...

[ سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

خسته و درمونده بودم از همه جا رونده بودم به هر خونه میرسیدم مهمون نا خونده

 بودم هیچکی حسابم نمیکرد هیچکی جوابم نمی داد از تشنگی میمردم و هیچ

 کسی آبم نمی داد یه مدت غریب بودم تو غصه شدید بودم اما یه روز جمعه ای که

 خیلی نا امید بودم فرشته مهربونی منو دوباره زنده کرد اون که با دست کوچیکش

بزرگا رو شرمنده کرد

[ یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]

At least 5 people in this world love you so much they would die for you
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

At least 15 people in this world love you, in some way
حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you

یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود،حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند

Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

You are special and unique, in your own way
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

Someone that you don't know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

When you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the world
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

If you have great friends, take the time to let them know that they are great
وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند

[ شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

زمان! به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست.... بوسیدن قول ماندن نیست...و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست....هیچ وقت دل به کسی نبند

[ جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٥:٠٤ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

عشـــق یعنی پاکی و صدق و صفا خود شناسی حق شناسی از وفا

عشـــق یعنی دور بودن از خطا بنده بودن خلوت دل با خدا

عشـــق یعنی نفس را گردن زدن پاک و طاهر گشتن روح و بدن

عشــق یعنی صیقل زنگار دل دیدن اسرار غیب در جام دل

[ دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

کجا بــودی وقتی برات شکستـم       یخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

 

کجــا بـودی وقتــی غریبــی و درد      داشت مـن تنها رو دیوونه میـــکـرد

 

کجــا بودی وقتی کنـار عکســـات       شبا نشستم به هوای چشمـــات

 

کجا بــودی ببینی مــن میســـوزم      عیــن چشــات سیـاهه رنـگ روزم

 

ســـرزنشــــای مردمـــو شنیـــدم       هــر چــی که باورت نمیشه دیـدم

 

کنـــایه هــاشونــو به جون خریدم      نبــود ستــاره ام شبـا گریه چیـدم

 

کجا بودی وقتی اشکــام میریخت      خون جای گریه از چشام میـریخت

 

کجـــا بودی وقتـــی آبـــروم مـــرد     امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

 

کجـــا بودی وقتی که پرپر شـــدم       سوختم و از غمت خاکستر شدم

 

خنده واسه همیشه از لبـام رفت         رسیدن از مرمر رویــاهـــــام رفت

[ دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٩:٢٩ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

[ پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]

یه روز بهم گفت:می‌خوام باهات دوست باشم ، آخه می‌دونی، من اینجا خیلی تنهام

 بهش لبخند زدم و گفتم: آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام

 یه روز دیگه بهم گفت: می‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه می‌دونی، من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می‌دونم. فکر خوبیه، من هم خیلی تنهام

یه روز دیگه گفت: می‌خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه،

 بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا.. آخه می‌دونی، من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می‌دونم، من هم خیلی تنهام

یه روز تو نامه ا‌ش نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم ،آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

 براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره می‌دونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام

 یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه

می‌دونی، من اینجا خیلی تنهام

 براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره می‌دونم. فکر خوبیه ،من هم خیلی تنهام

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی
خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که
نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام

[ دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٥:٠٢ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

خانه دوست همین نزدیکی هاست. شاید نتوانیم هرگز ببینیمش . اما می توانیم گرمای حضور او را در لحظه به لحظه زندگی و صدای تپش قلبش را در تمام وجود خود حس کنیم. اینکه نمی بینیمش هرگز دلیل نمی شود که نباشد

[ شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اگر کسی مرا خواست ، بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند . و اگر اصرار کرد ، بگویید برای دیدن توفان‌ها رفته است . و اگر باز هم سماجت کرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد .
صفحات دیگر
امکانات وب


ایران رمان