داستان های زیبا
داستان زیبا,سخنان زیبا
قالب وبلاگ

چند صباحی است که دل را معبد عشقت نهادم و از فراسوی فاصله ها نگاه مهربانت را بر خود خریدم روزگاری بود که تنهاییم را با مرغان آسمان تقسیم می نمودم و همراه با بارش باران دل تنهایم را نوازش می کردم تا اینکه نامت را شنیدم و همانا عشق بزرگت را با دنیای تنهاییم تعویض نمودم مهربانا اگر روزی یاد من در قلبت از بین رفت شکایتی ندارم زیرا یاد تو را با خود همراه خواهم کرد

[ شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

 

روزی مجنون پای سگی را بوسید, مردم گفتند: چرا؟

 گفت: گاهگاهی به کوی لیلی میرود

[ پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]

 به راستی چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گریستن قلب ها و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهایی تنهایی و بی یاوری درحالی که تظاهر می کنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد اما چه شیرین است درخاموشی وتنهایی به حال خود گریستن و باز هم نفرین به تو ای سرنوشت..........

[ پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اگر کسی مرا خواست ، بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند . و اگر اصرار کرد ، بگویید برای دیدن توفان‌ها رفته است . و اگر باز هم سماجت کرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد .
صفحات دیگر
امکانات وب


ایران رمان