داستان های زیبا
داستان زیبا,سخنان زیبا
قالب وبلاگ

معبودم سکوتم را از صدای تنهاییم بدان .. نمیخوانم و نمیگویم چون درونم هیچ بوده و تو آمدی برایم قصه هایی از عشق سراییدی

 و به من قصه باران آموختی میدانی قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهایی است و

نگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاییم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو میبالم

 تنهاتر از یک برگ با باد شادیها محجورم درآبهای سرور آور تابستان آرام میرانم

[ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

خسته و درمونده بودم از همه جا رونده بودم به هر خونه میرسیدم مهمون نا خونده

 بودم هیچکی حسابم نمیکرد هیچکی جوابم نمی داد از تشنگی میمردم و هیچ

 کسی آبم نمی داد یه مدت غریب بودم تو غصه شدید بودم اما یه روز جمعه ای که

 خیلی نا امید بودم فرشته مهربونی منو دوباره زنده کرد اون که با دست کوچیکش

بزرگا رو شرمنده کرد

[ پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و

به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی

 که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقت دیدنش

 هیچ چیز جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور باشی

بخندی تا نفهمه هنوز دوستش داری

[ چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

[ چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

[ چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

 

مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم

[ سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

 سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

 شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج دراین خاطره ها خواهم مرد

 گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

 بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

[ یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۳:٢۱ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

به دریا شکوه بردم از شب دشت

                            وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت

   به هر موجی که می گفتم غم خویش

                           سری میزد به سنگ و باز می گشت .!

[ پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

خداوندا اگر روزی بشر گردی

 زحال ما خبر گردی

 پشیمان می شوی از قصه خلقت

 از این بودن، از این بدعت

 خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

 چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

[ پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

آتش زده ای به تار و پودم ای عشق

بر هستی و بر بود و نبودم ای عشق

افـسـرده و بـیــچــاره و زارم کــردی

من با تو مگر چه کرده بودم ای عشق

[ سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی

[ یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

زمزمه دلتنگی.....


زمزمه دلتنگی یعنی سکوت دل را شکستن

و در خلوت خود نشستن

زمزمه دلتنگی یعنی عبور از کوچه های یخبندان

و سرد وتنهائی زمستان

یعنی گفته های دل را برای تو گفتن برای تو خوندن

با تو بودن و با تو فهمیدن

یعنی در صدای پر خروش دریا صدای زمزمه دل را

شنیدن

زمزمه دلتنگی یعنی ناگفته ها ی در دل ما نده

زمزمه دلتنگی یعنی..........

[ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

روز وصل دوستداران یاد باد   یاد باد آن روزگاران یاد باد

گر چه یاران
فارغند از یاد من  از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و
بلا    کوشش آن حق گزاران یاد باد

گر چه صد رود است در چشمم   مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد

راز من بعد از این ناگفته ماند
   ای دریغا رازداران یاد باد

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت
   جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

[ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

دوستت دارم...

رفتنت در باورم نمیگنجد ! چه آرام پر کشیدی ای الهه مهر
تو مهربانترین مهربان بودی و زیباترین و با شکوه ترین لبخندها بر لبان
تو نقش می بست 
صبح ها در جستجویت بی قرارم و هر غروب داغ رفتنت آتش بر
وجودم میزند
رفتنت غم پاییزی را دو چندان کرده است
ولی بدان که
تا ابد دوستت دارم...

 

[ یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸ ] [ ٥:٤٢ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

رفتی و خاطرهای تو نشسته تو خیالم بی تو من اسیر دست ارزوهای محالم یاد من نبودی امامن به یاد تو شکستم غیر از دوری تو دل به هیچ کس نبستم هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش
خیلی دوستش داشتم ولی چه فایده که الان در کنارم نیستگریه

[ شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

دل من یک روزبه دریازدورفت   پشت پابه رسم دنیازدورفت

زنده هاخیلی براش کهنه بودن   خودشوتومرده هاجا زدورفت

[ چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

تاکه بودیم,نبودیم کسی       کشت ماراغم بی هم نفسی

تاکه خفتیم همه بیدار شدند    تاکه مردیم همه یارشدند

 قدرآن شیشه بدانیدکه هست    نه درآن موقع که افتادوشکست

[ چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اگر کسی مرا خواست ، بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند . و اگر اصرار کرد ، بگویید برای دیدن توفان‌ها رفته است . و اگر باز هم سماجت کرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد .
صفحات دیگر
امکانات وب


ایران رمان