داستان های زیبا
داستان زیبا,سخنان زیبا
قالب وبلاگ

نامه یک دختر به همسر آینده اش

می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!

اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!

اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!

اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آید... جلوی چشم همه هم که نمی‌شود!

اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره...


اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است.

[ پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [شب کویــر]

هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیباى تورا / هرگز نمى گیرد کسى در قلب من جاى تورا

 گل نیست چنین سرکش و رعنا که تویی/ مه نیست بدین گونه فریبا که تویی/ غم

برسر غم ریخته آن جا که منم/ دل برسردل ریخته آنجا که تویی

 زندگی دفتری از خاطر هست. یک نفر در شب کم، یک نفر در دل خاک، یک نفر

همدم خوشبختی هاست، یک نفر همسفر سختی هاست، چشم تا باز کنیم عمرمان

میگذرد ما همه همسفریم

 خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی خوشا چشمی

که رخسار تو بیند خوشا ملکی که سلطانش تو باشی خوشا آن دل که دلدارش تو

 گردی خوشا جانی که جانانش تو باشی مشو پنهان از آن عاشق که پیوست همه

 پیدا و پنهانش تو باشی برای آن به ترک جان بگوید دل بیچاره تا جانش تو باشی

 اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست. همین

انتظار رسیدن شب برایم کافیست

 مهربانا ، سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده ی دلم را در آن

بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت

را بتابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگر در من تازه گردانی....

 هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید/ بهر یک گل منت صد خار می باید

کشید/ من به مرگم راضیم، اما نمی آید اجل/ بخت بد بین، از اجل هم ناز می باید

کشید

  شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب/ من که می سوزم و پروانه ندارم

 چه کنم

 روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع/ سرمن وقت وداع گوشه دیوار گریست

[ پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [شب کویــر]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اگر کسی مرا خواست ، بگویید رفته باران‌ها را تماشا کند . و اگر اصرار کرد ، بگویید برای دیدن توفان‌ها رفته است . و اگر باز هم سماجت کرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد .
صفحات دیگر
امکانات وب


ایران رمان